EN

کیس استادی ژئوفنسینگ استارباکس؛ وقتی لوکیشن به داده مشتری تبدیل می‌شودlr

  • خانه
  • مقالات
  • کیس استادی ژئوفنسینگ استارباکس؛ وقتی لوکیشن به داده مشتری تبدیل می‌شودlr

فهرست مطالب

مقدمه

فرض کنید ساعت ۸ صبح است. مشتری در مسیر محل کار از چند صد متری یکی از شعب Starbucks عبور می‌کند. برند از قبل می‌داند این مشتری معمولاً صبح‌ها قهوه سفارش می‌دهد، عضو برنامه وفاداری است و از طریق تلفن همراه با اکوسیستم دیجیتال Starbucks تعامل دارد.

در مدل سنتی بازاریابی، این اطلاعات هرکدام در یک نقطه جدا قرار می‌گیرند: سابقه خرید در پایگاه داده، موقعیت مشتری در تلفن همراه و فروشگاه به‌عنوان یک نقطه فیزیکی در شهر.

اما چه اتفاقی می‌افتد اگر این سه نقطه به یکدیگر متصل شوند؟

اینجاست که ژئوفنسینگ یا Geofencing از یک فناوری ساده تشخیص موقعیت، به بخشی از یک سیستم داده‌محور برای شناخت و مدیریت تجربه مشتری تبدیل می‌شود.

Starbucks یکی از شناخته‌شده‌ترین مثال‌هایی است که در منابع بازاریابی و تحقیقات بازاریابی برای توضیح این موضوع مورد استفاده قرار گرفته است. در کتاب Essentials of Marketing Research نیز Starbucks به‌عنوان نمونه‌ای معرفی می‌شود که از حصارهای مجازی پیرامون موقعیت‌های واقعی برای ایجاد مزایای مرتبط با حضور مشتری در فروشگاه استفاده کرده است. منبع همچنین به امکان ارائه پیشنهادهای محلی و شخصی‌سازی آن‌ها بر اساس خریدهای قبلی یا اطلاعات موجود در پروفایل مشتری اشاره می‌کند.

اما نکته مهم این Case Study صرفاً این نیست که Starbucks توانسته برای مشتری نزدیک یک فروشگاه پیام یا پیشنهاد ارسال کند.

موضوع جذاب‌تر این است که چگونه «مکان» می‌تواند به یک متغیر قابل استفاده در شناخت رفتار مشتری تبدیل شود.

قبل از شروع کیس؛ دقیقاً چه چیزی را درباره Starbucks بررسی می‌کنیم؟

یک تفکیک روش‌شناختی در این Case Study ضروری است.

در منابع عمومی، یک پروژه واحد با عنوان رسمی «پروژه تحقیقات بازار Geofencing استارباکس» که تمام مراحل، داده‌ها و نتایج آن منتشر شده باشد وجود ندارد. بنابراین این مقاله قرار نیست یک آزمایش محرمانه داخلی Starbucks را بازسازی کند.

آنچه می‌توان مستند بررسی کرد، مجموعه‌ای از شواهد درباره استفاده تاریخی Starbucks از Geofencing، توسعه خدمات دیجیتال مبتنی بر موقعیت، اپلیکیشن موبایل، برنامه وفاداری و استفاده از Geolocation برای شخصی‌سازی تجربه و ارتباطات است. سپس می‌توان این اکوسیستم را از دید تحقیقات بازاریابی تحلیل کرد.

این تمایز اهمیت زیادی دارد؛ زیرا Case Study معتبر باید میان «آنچه شرکت واقعاً اعلام کرده» و «آنچه پژوهشگر از داده‌های موجود استنباط می‌کند» تفاوت قائل شود.

شروع ماجرا؛ Starbucks چگونه وارد بازاریابی مبتنی بر Geofencing شد؟

یکی از نمونه‌های مستند اولیه به سال ۲۰۱۰ در بریتانیا بازمی‌گردد.

در آن زمان O2 Media با استفاده از فناوری Placecast یک سرویس Location-Based Mobile Marketing راه‌اندازی کرد. مشتریان O2 More ابتدا به‌صورت Opt-in وارد سرویس می‌شدند و اطلاعاتی درباره سن، جنسیت و علایق خود ارائه می‌کردند.

سپس هنگامی که یک کاربر واجد شرایط وارد محدوده Geofence تعریف‌شده برای Starbucks می‌شد، کاربران علاقه‌مند به حوزه Food & Drink می‌توانستند یک پیامک حاوی پیشنهاد تخفیف برای محصول Starbucks VIA Ready Brew در یک شعبه نزدیک دریافت کنند. O2 همچنین اعلام کرده بود کاربران می‌توانستند از سرویس خارج شوند و تعداد پیام‌ها محدود شده بود.

این مثال در ظاهر بسیار ساده است:

مشتری وارد محدوده می‌شود → سیستم موقعیت او را تشخیص می‌دهد → پیشنهاد مرتبط ارسال می‌شود.

اما از نگاه تحقیقات بازاریابی، پشت این فرآیند حداقل سه نوع داده وجود دارد:

اطلاعات پروفایل مشتری، موقعیت مکانی و یک Trigger رفتاری.

همین ترکیب است که Geofencing را جذاب می‌کند.

چرا Starbucks نمی‌خواست فقط بداند مشتری «کیست»؟

در بازاریابی سنتی، Segmentation معمولاً بر اساس ویژگی‌هایی مانند سن، جنسیت، درآمد، سبک زندگی، سابقه خرید یا نگرش مشتری انجام می‌شود.

اما دانستن اینکه فرد «چه کسی است» همیشه برای انتخاب زمان مناسب تعامل کافی نیست.

فرض کنید دو مشتری از نظر سابقه خرید تقریباً مشابه‌اند. هر دو قهوه مصرف می‌کنند، هر دو عضو برنامه وفاداری هستند و هر دو قبلاً از Starbucks خرید داشته‌اند.

اما یکی از آن‌ها در خانه است و دیگری در فاصله کوتاهی از فروشگاه قرار دارد.

از نظر احتمال تبدیل یک پیام به رفتار، Context این دو مشتری یکسان نیست.

Geofencing یک متغیر جدید به سیستم اضافه می‌کند:

«مشتری الان کجاست؟»

در نتیجه تصمیم بازاریابی از مدل ساده «چه کسی؟» به ترکیب پیچیده‌تری از «چه کسی، کجا و چه زمانی؟» حرکت می‌کند.

نقش کتاب Essentials of Marketing Research در این Case Study

منبع اصلی مقاله قبلی ما، Geofencing را در چارچوب تحول ابزارهای تحقیقات بازاریابی بررسی می‌کند.

در این کتاب، Starbucks به‌عنوان مثالی معرفی می‌شود که Virtual Fence را پیرامون یک موقعیت فیزیکی به کار گرفته و از آن برای ایجاد مزایای داخل فروشگاه و پیشنهادهای محلی استفاده کرده است. منبع همچنین توضیح می‌دهد که این پیشنهادها می‌توانند بر اساس خریدهای قبلی مشتری یا سایر اطلاعات موجود در پروفایل او شخصی‌سازی شوند.

بنابراین ارزش Case فقط در Location نیست.

فرمول واقعی چنین چیزی است:

Location + Customer Profile + Previous Behavior + Context

همین ترکیب، تفاوت میان یک اعلان عمومی و یک تعامل Contextual را ایجاد می‌کند.

از «ارسال پیشنهاد» تا «شناخت رفتار»

اگر در همین نقطه تحلیل را متوقف کنیم، Case Starbucks چیزی بیشتر از یک نمونه Geofencing Marketing نخواهد بود.

اما برای تحقیقات بازاریابی سؤال مهم‌تری وجود دارد.

فرض کنید سیستم متوجه می‌شود مشتری وارد محدوده یک فروشگاه شده است.

حالا می‌توان پرسید:

  • آیا وارد فروشگاه شد؟
  • چقدر در آن محدوده باقی ماند؟
  • این اولین مراجعه او بود یا مراجعه تکراری؟
  • قبل از این مراجعه چه تعاملی با برند داشت؟
  • بعد از مراجعه خریدی انجام داد؟
  • آیا رفتار مشتریانی که پیشنهاد دریافت کردند با دیگر مشتریان متفاوت بود؟

کتاب Essentials of Marketing Research توضیح می‌دهد که اپلیکیشن‌های Geofencing می‌توانند در تحقیقات بازاریابی برای بررسی متغیرهایی مانند رفتار خرید، زمان مراجعه، تعداد دفعات مراجعه و مدت حضور مورد استفاده قرار گیرند. همچنین یکی از ظرفیت‌های مهم این فناوری، دریافت بازخورد نزدیک به زمان وقوع تجربه است.

البته این نکته به معنی آن نیست که Starbucks الزاماً تمام این متغیرها را در همان کمپین اولیه اندازه‌گیری کرده است. این‌ها ظرفیت‌های پژوهشی زیرساخت Geofencing هستند.

همین تفاوت میان «واقعیت مستند Case» و «ظرفیت تحلیلی فناوری» باید حفظ شود.

اکوسیستم Starbucks بعدها بسیار بزرگ‌تر از یک SMS شد

امروز Starbucks App فقط یک کانال پیام‌رسانی نیست.

صفحه رسمی اپلیکیشن Starbucks امکان Order Ahead، مشاهده منو و پیدا کردن کافه‌های نزدیک را از قابلیت‌های اپ معرفی می‌کند.

در Privacy Notice فعلی Starbucks نیز به‌صراحت آمده است که در صورت فعال‌بودن Location Sharing، اطلاعات موقعیت دستگاه می‌تواند برای شخصی‌سازی تجربه در داخل و اطراف فروشگاه‌ها، بررسی اثربخشی فعالیت‌های بازاریابی و متناسب‌سازی پیام‌ها بر اساس الگوهای زمانی و مکانی استفاده شود. Starbucks همچنین تصریح می‌کند که کاربر می‌تواند Location Services را از تنظیمات دستگاه غیرفعال کند.

این موضوع بسیار مهم‌تر از یک Push Notification ساده است.

چون Location Data دیگر فقط Trigger تبلیغ نیست؛ می‌تواند به بخشی از معماری Customer Data تبدیل شود.

Starbucks در واقع چه زیرساخت داده‌ای ساخته است؟

برای درک بهتر Case باید Starbucks را نه فقط به‌عنوان یک زنجیره کافی‌شاپ، بلکه به‌عنوان کسب‌وکاری با یک اکوسیستم دیجیتال گسترده ببینیم.

در پایان سال مالی ۲۰۲۵، Starbucks در آمریکا ۳۴.۲ میلیون عضو فعال ۹۰روزه در Starbucks Rewards داشت. در همان دوره، ۳۱ درصد تراکنش‌های فروشگاه‌های تحت مالکیت شرکت در آمریکا از Mobile Order تشکیل می‌شد و ۵۸ درصد ارزش پرداخت‌ها به اعضای Starbucks Rewards مربوط بود.

در ژانویه ۲۰۲۶ نیز Starbucks اعلام کرد برنامه بازطراحی‌شده Rewards برای ۳۵.۵ میلیون عضو فعال در آمریکا راه‌اندازی می‌شود و هدف آن ارائه مزایای شخصی‌سازی‌شده‌تر و افزایش Engagement است.

این اعداد «نتیجه Geofencing» نیستند و نباید چنین تفسیری از آن‌ها ارائه شود. اما اهمیت آن‌ها در جای دیگری است. Geofencing زمانی ارزش تحلیلی بیشتری پیدا می‌کند که در کنار یک اکوسیستم بزرگ شامل Account، Loyalty، Transaction و Mobile Interaction قرار گیرد.

چهار لایه داده در Case Starbucks

برای تحلیل این Case می‌توان داده‌ها را در چهار لایه تصور کرد.

لایه اول، داده هویتی و پروفایلی است. مثلاً عضویت در Rewards، تنظیمات حساب و ویژگی‌های مرتبط با تعامل مشتری.

لایه دوم، داده تراکنشی است؛ یعنی مشتری چه خریده، چه زمانی خریده و سابقه تعامل خرید او چگونه بوده است.

لایه سوم، داده دیجیتال است؛ مانند استفاده از اپلیکیشن، Mobile Order و تعامل با پیشنهادها.

و لایه چهارم، داده Contextual یا مکانی است؛ یعنی مشتری در چه زمانی و در چه موقعیتی قرار دارد.

ارزش اصلی زمانی ایجاد می‌شود که تحلیل این لایه‌ها به‌صورت جداگانه انجام نشود.

برای مثال:

«این مشتری قهوه سرد دوست دارد» یک Insight است.

«این مشتری قهوه سرد دوست دارد و اکنون نزدیک یکی از شعب است» Insight کاربردی‌تری است.

«این مشتری قهوه سرد دوست دارد، نزدیک شعبه است و در این بازه زمانی معمولاً خرید انجام می‌دهد» یک Context بسیار غنی‌تر ایجاد می‌کند.

این همان جایی است که Location Data به Customer Intelligence نزدیک می‌شود.

ژئوفنسینگ چگونه Customer Journey را قابل مشاهده‌تر می‌کند؟

یکی از دشوارترین مسائل تحقیقات بازاریابی، اتصال Journey آنلاین و آفلاین است.

مشتری ممکن است ابتدا اپلیکیشن را باز کند، محصولی را ببیند، بعداً به یک فروشگاه نزدیک شود، سفارش موبایلی ثبت کند، محصول را تحویل بگیرد و چند روز بعد دوباره مراجعه کند.

اگر هرکدام از این اتفاقات در Dataset جداگانه نگهداری شوند، پژوهشگر فقط بخش‌هایی از Journey را مشاهده می‌کند.

Geolocation و فناوری‌های مبتنی بر موقعیت می‌توانند بخشی از شکاف میان رفتار دیجیتال و حضور فیزیکی را کاهش دهند.

Starbucks App در حال حاضر امکان پیدا کردن فروشگاه‌های نزدیک و ثبت سفارش قبل از مراجعه را ارائه می‌کند و سیاست حریم خصوصی شرکت نیز استفاده از موقعیت برای قابلیت‌های اپ و شخصی‌سازی تجربه در اطراف فروشگاه را توضیح می‌دهد.

بنابراین مرز میان Digital Journey و Physical Journey بسیار کمرنگ‌تر از گذشته شده است.

مهم‌ترین سؤال تحقیقات بازار در Case Starbucks چیست؟

سؤال اصلی این نیست:

«چگونه با Geofencing فروش بیشتری داشته باشیم؟»

این سؤال بیش از حد محدود است.

سؤال بهتر این است:

«حضور مشتری در یک مکان مشخص، در یک زمان مشخص و با سابقه رفتاری مشخص، چه چیزی درباره تصمیم او به ما می‌گوید؟»

این تغییر سؤال بسیار مهم است.

زیرا بازاریابی مکان‌محور معمولاً روی Activation تمرکز دارد؛ اما تحقیقات بازاریابی باید به Explanation برسد.

Activation می‌گوید:

وقتی مشتری نزدیک شد، پیام ارسال کن.

Research می‌پرسد:

  • چه کسانی نزدیک شدند؟
  • کدام گروه وارد شدند؟
  • کدام گروه خرید کردند؟
  • چه تفاوتی میان پاسخ‌دهندگان وجود داشت؟
  • زمان، موقعیت و سابقه خرید چه رابطه‌ای با رفتار داشت؟

این همان نقطه‌ای است که Geofencing از ابزار اجرایی به ابزار تولید Insight تبدیل می‌شود.

چرا Feedback لحظه‌ای برای Starbucks ارزشمند است؟

فرض کنید مشتری همین الان یک سفارش را دریافت کرده و از فروشگاه خارج شده است.

اگر یک ماه بعد از او بپرسیم:

«آخرین تجربه شما از Starbucks چطور بود؟»

پاسخ او تحت تأثیر حافظه، تجربیات بعدی و برداشت کلی از برند قرار گرفته است.

اما اگر بازخورد نزدیک به زمان تجربه جمع‌آوری شود، داده Contextual بسیار غنی‌تری ایجاد خواهد شد.

کتاب اصلی این مقاله نیز In-the-moment Feedback را یکی از جذاب‌ترین ظرفیت‌های Geofencing در تحقیقات بازاریابی معرفی می‌کند و به شواهد اولیه‌ای اشاره می‌کند که پاسخ‌های جمع‌آوری‌شده نزدیک به زمان تجربه می‌توانند گزارش دقیق‌تری از تجربه ایجاد کنند.

برای برندی مانند Starbucks که Customer Experience بخش مهمی از ارزش پیشنهادی آن است، چنین رویکردی از نظر پژوهشی اهمیت بالایی دارد.

باز هم باید تأکید کرد: این بخش یک کاربرد پژوهشی قابل استخراج از Case است و نه ادعای اینکه Starbucks الزاماً دقیقاً چنین Survey Triggerای را در تمام بازارهای خود اجرا می‌کند.

Personalization؛ ژئوفنسینگ به‌تنهایی کافی نیست

یکی از اشتباهات رایج این است که تصور کنیم «Location» به‌تنهایی Personalization ایجاد می‌کند.

این‌طور نیست.

اگر تمام افرادی که از کنار یک Starbucks عبور می‌کنند یک پیام مشابه دریافت کنند، این بیشتر Location Targeting است تا Personalization واقعی.

شخصی‌سازی زمانی قدرتمندتر می‌شود که Location با اطلاعات دیگری ترکیب شود.

خود Starbucks در برنامه Rewards جدید ۲۰۲۶ بر مزایای شخصی‌سازی‌شده و Engagement تأکید کرده و برنامه را یکی از موتورهای رشد خود معرفی کرده است.

همچنین Privacy Notice شرکت صراحتاً توضیح می‌دهد که Location Sharing می‌تواند برای متناسب‌سازی پیام‌ها بر اساس الگوهای زمانی و مکانی و شخصی‌سازی تجربه در اطراف Starbucks Stores استفاده شود.

بنابراین ارزش واقعی Location وقتی ایجاد می‌شود که بخشی از یک مدل داده‌ای گسترده‌تر باشد.

 آیا Case Starbucks ثابت می‌کند Geofencing فروش را افزایش می‌دهد؟

اینجا باید دقیق باشیم.

در بسیاری از مقالات اینترنتی درباره Starbucks و Geofencing، اعداد بزرگی درباره افزایش فروش، Store Visits یا Conversion منتشر می‌شود.

اما در منابع رسمی Starbucks، O2 و اسناد معتبری که برای این مقاله بررسی شدند، KPI عمومی مشخصی که بتوان آن را مستقیماً به اثر Geofencing Starbucks نسبت داد پیدا نشد.

O2 مدل اجرای کمپین تاریخی را مستند کرده است، اما در همان منبع عدد مشخصی برای Response Rate کمپین Starbucks ارائه نمی‌کند.

بنابراین جمله‌ای مانند:

«ژئوفنسینگ باعث شد مراجعه به Starbucks سه برابر شود»

بدون یک منبع اولیه معتبر نباید وارد Case Study شود.

این دقیقاً همان جایی است که یک مقاله تخصصی باید از محتوای تبلیغاتی اینترنت فاصله بگیرد.

پس موفقیت Case Starbucks را چگونه باید تحلیل کنیم؟

موفقیت این Case را بهتر است به‌جای یک KPI ساختگی، در سطح Capability تحلیل کنیم.

Starbucks توانسته یک رابطه قوی میان فضای فیزیکی فروشگاه و اکوسیستم دیجیتال خود ایجاد کند.

مشتری می‌تواند فروشگاه نزدیک را پیدا کند، سفارش را قبل از مراجعه ثبت کند، از برنامه وفاداری استفاده کند و با یک حساب دیجیتال واحد در نقاط مختلف Journey تعامل داشته باشد.

Location در چنین سیستمی فقط یک مختصات GPS نیست.

یک Context است.

و Context می‌تواند تصمیم درباره پیام، زمان تعامل، خدمات و تحلیل رفتار را تغییر دهد.

حریم خصوصی؛ بخش جدانشدنی Case Starbucks

هر Case Study درباره Geofencing که Privacy را نادیده بگیرد ناقص است.

موقعیت مکانی می‌تواند درباره عادت‌های روزانه، مسیر حرکت، زمان حضور و مکان‌های مورد مراجعه فرد اطلاعات قابل توجهی ایجاد کند.

Starbucks در Privacy Notice خود توضیح می‌دهد که Location Sharing با اجازه کاربر انجام می‌شود، امکان مدیریت آن در تنظیمات دستگاه وجود دارد و برخی قابلیت‌های اپ ممکن است بدون داده مکانی به‌درستی کار نکنند. همچنین کاربردهایی مانند شخصی‌سازی تجربه، بررسی اثربخشی بازاریابی و متناسب‌سازی پیام‌ها بر اساس الگوهای زمان و مکان را تشریح می‌کند.

در کمپین تاریخی O2 نیز Participation به‌صورت Opt-in طراحی شده بود، کاربران می‌توانستند از سرویس خارج شوند و محدودیت‌هایی برای تعداد پیام‌ها وجود داشت.

این موارد از دید تحقیقات بازار یک درس مهم دارند:

Permission نباید در انتهای طراحی تحقیق اضافه شود.

Consent، Transparency و Data Minimization باید از ابتدا بخشی از Methodology باشند.

پنج درس مهم Case Starbucks برای تحقیقات بازاریابی

اولین درس این است که مکان به‌تنهایی Insight نیست. Location فقط نشان می‌دهد مشتری کجا بوده است؛ برای فهمیدن علت رفتار باید آن را با داده‌های دیگر ترکیب کرد.

درس دوم، اهمیت Context است. یک پیام یا سؤال زمانی که با موقعیت و لحظه واقعی مشتری هماهنگ باشد، معنای متفاوتی پیدا می‌کند.

درس سوم، اهمیت اتصال Online و Offline است. اپلیکیشن، Loyalty، Mobile Ordering و Store Visit نباید چهار Journey مستقل تلقی شوند.

درس چهارم، ارزش In-the-moment Data است. هرچه فاصله میان تجربه و اندازه‌گیری کاهش پیدا کند، امکان تحلیل Context واقعی بیشتر می‌شود.

و درس پنجم، Privacy by Design است. زیرساختی که موقعیت مشتری را درک می‌کند بدون Consent و شفافیت می‌تواند به‌جای ایجاد اعتماد، آن را از بین ببرد.

اگر یک کسب‌وکار بخواهد مدل Starbucks را در تحقیقات بازار اجرا کند چه کند؟

شروع کار نباید از خرید فناوری Geofencing باشد.

اول باید Research Question مشخص شود.

مثلاً:

«چرا برخی مشتریان بعد از ورود به فروشگاه بدون خرید خارج می‌شوند؟»

سپس باید مشخص شود Location Data دقیقاً چه بخشی از این سؤال را پاسخ می‌دهد.

Geofencing ممکن است ورود، خروج و مدت حضور را نشان دهد.

Transaction Data مشخص می‌کند خرید انجام شده یا خیر.

Survey می‌تواند علت خروج را بررسی کند.

Customer Profile تفاوت Segmentها را مشخص می‌کند.

در نهایت Analysis رابطه میان این متغیرها را بررسی خواهد کرد.

این مدل بسیار قوی‌تر از آن است که صرفاً بعد از ورود مشتری به یک محدوده برای او Coupon ارسال کنیم.

Case Starbucks در یک جمله

Starbucks به ما نشان می‌دهد که ارزش Geofencing در «دانستن موقعیت مشتری» خلاصه نمی‌شود.

ارزش واقعی زمانی شکل می‌گیرد که:

  • Location مشخص کند مشتری کجاست،
  • Behavior نشان دهد چه کرده،
  • Transaction نشان دهد چه خریده،
  • Profile نشان دهد چه کسی است،
  • و Research کمک کند بفهمیم چرا چنین رفتاری انجام داده است.

در این نقطه، Location Data دیگر فقط یک داده جغرافیایی نیست.

بخشی از Customer Intelligence است.

جمع‌بندی؛ Starbucks از Geofencing چه چیزی به تحقیقات بازار یاد می‌دهد؟

Case Starbucks را می‌توان در ابتدا یک نمونه موفق از Location-Based Marketing دید: تعریف محدوده‌ای پیرامون فروشگاه و ایجاد ارتباط با مشتری در زمان و مکان مرتبط.

اما اگر تحلیل را در همین سطح متوقف کنیم، مهم‌ترین بخش ماجرا را از دست داده‌ایم.

ارزش واقعی این Case در اتصال فضای فیزیکی و دیجیتال است.

Starbucks امروز یک اکوسیستم بزرگ متشکل از اپلیکیشن، Mobile Ordering، Rewards و فروشگاه‌های فیزیکی دارد و در سیاست رسمی حریم خصوصی خود نیز توضیح می‌دهد که موقعیت مکانی می‌تواند برای شخصی‌سازی تجربه در اطراف فروشگاه، ارزیابی اثربخشی بازاریابی و متناسب‌سازی پیام‌ها با الگوهای زمانی و مکانی استفاده شود.

از دید یک مدیر شاید سؤال این باشد:

«چطور مشتری را در زمان مناسب به فروشگاه بیاوریم؟»

اما از دید یک متخصص تحقیقات بازاریابی سؤال عمیق‌تر است:

«اینکه مشتری در این زمان و این مکان حضور دارد، چه چیزی درباره نیاز، رفتار، Journey و تجربه او به ما می‌گوید؟»

و دقیقاً همین تغییر سؤال است که Geofencing را از یک ابزار تبلیغاتی به یک ابزار بالقوه برای شناخت مشتری تبدیل می‌کند.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط

بیا با هم پروژه‌تو بررسی کنیم

برای شروع، فرم رو تکمیل کن؛ خیلی زود باهات تماس می‌گیریم!